بعد از یک ماه کار توی داروخونه اولین حقوق زندگیمو گرفتم . اصلا نمی دونم چرا کار میکنم؟ شاید به خاطر اینه که دیگه اینقد وقت واسه فکر کردن نداشته باشم ، افکاری که تنها فایدش اضافه شدن به موهای سفیدمه یا شاید به خاطر دکتر باشه که همیشه از صحبت کردن باهاش لذت میبرم ،همیشه یه چیز جدید واسه گفتن داره. همه یه سری عیب و حسن داریم ،باید یاد بگیرم خوبی ها رو جذب کنم.
شاید هم می خاستم زندگیمو از یکنواخت بودن خارج کنم "کلاس خواب آهنگ و دود" ولی الان شده " کلاس داروخونه غم دود دود و دود" هرچی بیشتر بین این مردم باشی بیشتر دلت واسه بدبختیشون میسوزه دیدن اونا روحتو آزار میده. یکی میاد که اگه من کلیه هام رو بفروشن پول لباسش نمیشه یکی میاد یه هزاری نداره بتونه قرص قلبشو بخره.
باید سعی کنم من اون دومی نباشم اما با اولی هم زیاد حال نمی کنم.