چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۹

غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم....به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
***
سینه تنگ من و بار غم او هیهات...مرد این بار گران نیست دل مسکینم
***
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد...چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
****
نمی دونم ناراحت باشم یا خوشحال ؟ بخندم یا گریه کنم ؟ برنده شدم یا همه چیزمو باختم؟
فقط میدونم اگه هدایت گفت :"در زندگی زخمهایی هست که..." این هم یکی ازاین زخماست که روحمو داره مثل خوره می خوره و از تو نابودم میکنه.
اه! سه سال چطور گذشت؟ خودش سرزده امومد تو زندگیم، بی خبر هم گذاشتم و رفت.
میگه نمی تونه ناراحتیمو ببینه!!
میگه این حالی که من الان دارم،اونم قبلا تجربه کرده!!
میگه هنوزم دوست دارم،اما،دیگه مثل یه برادر!!
میگه دوستش داره!!
میگه خودت گفتی دیگه فرصت جبران نیست!!
میگفت عاشقمه!!
میگفت بدون من خوشبخت نمیشه!!
...
من چی بگم؟ چی میتونم بگم؟؟

حافظ ،تنهارفیقم!، توی این موقعیت فقط اون درکم کرد:

"گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع...سخت می​گردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک...زهره در رقص آمد و بربط زنان می​گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام...نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی...گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش"
باشه، دیگه سخت نمیگیرم!دیگه دم نمی زنم!دیگه محرم سروش میشم!

ولی!

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟ چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟